تبليغاتX
و چه زود دیر می شود

و چه زود دیر می شود

دوباره شب ، دوباره سکوت ، دوباره تنهایی ، دوباره من و یک دنیا خاطره .
دوباره تنها شدم دوباره دلم تنگ است به اندازه ی غم یک گل پژمرده.
به اندازه ی سوز و تب یک دشت باران نخورده .

عشق یعنی قدم زدن در امتداد همین شب که پایانش افسانه ایست نا ممکن
یک دو سه
چهار پنچ و الی آخرین قدم من
توجه ... توجه

اینجا دلی شکسته است ... مراقب
باشید خردهایش دست و دلتان را نبرد
مراقب باشید اینجا زادگاه من است

در
همسایگیمان خورشید سوزان
و در دشمنیمان شیطان

اینجا زادگاه من است

چند
قدمی مانده به آغوش خدا
تو چرا باز ایستادی ؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388 22:30 توسط halgord |


این روزا هیچکی غیر تو ، درد من ونمی دونه .

دلم گرفته، ای خدا

حتی صدامم این روزا به ساز من نمی خونه.

دلم گرفته ازهمه

از این روزای سوت و کور .

از این ترانه مردگی، از این شبهای بی عبور.

تمام لحظه های دلم زیر هجوم حادثه منتظر

یه راهیه تا دوباره به توبرسه .

دلم گرفته، ای خدا

گریه امونم نمی ده ،چرا دیگه حتی دلم

تو رونشونم نمی ده .

گناه بی باوری مو ، خودم به گردن می گیرم.

اگر نگیری دستامو ، تو دستای غم می میرم .

دلم گرفته ، ای خدا

واسه رسیدن به تو ،یه فرصت تازه می خوام .

دوباره دستامو بگیر ، مثل روزای بی کسی.

دلم گرفته ،ای خدا حتی بهشتو نمی خوام .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 14:26 توسط halgord |


چقدر دلم تنگ است برای باتو بودن برای از تو نوشتن

 ولی واژه ها همه تکراری اند و من در نوشتن لنگ می زنم انگار

هیچ جمله ای به ذهنم نمی رسد

 نمی دانم چرا ؟؟؟


شاید بی حضور چشمانت وچقدر سخته از نبودنت نوشتن

کاش بودی واز من از خطایت می گذشتم نمی دانی که چقدر برای دیدنت دلتنگم

 نمی دانی چه سخت است بی تو گذشتن از روزهای قشنگ خاطراتمان

دلتنگی های من و دلداری های تو و اینکه تو همیشه سنگ صبورم بودی . . .

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 21:14 توسط halgord |


نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388 14:13 توسط halgord |


  • اکنون  خلوت " آئينه " را  گم کرده ام       
  • خويش را در اجتماع  سنگها  گم کرده ام
    ازدحام کينه و قهر و نفاق و دشمني ست     
  •  من ميان اين تراکم  عشق را  گم کرده ام
    لاي شب بوها خدايم پيش از اين نزديک بود      
  •  اينک او را لاي اين سجاده ها گم کرده ام
    من ميان لحظه هاي تلخ و بي فرجام عمر        
  •  آرزوهاي  لطيفم را  خدا!!!!!  گم کرده ام
    جستجوي من در اينجا ديگر از بيهودگيست      
  • خويش را حتي نمي دانم کجا گم کرده ام
    پشت پرچين دعايم آشنايي خانه داشت          
  •  آشنايم را در اين ماتم سرا گم کرده ام
    يک نفر از جمعتان بايد  بگويد او  کجاست          
  •  آخر آن گمگشته را بين شما گم کرده ام
  • + نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388 11:35 توسط halgord |


    شاید هرگز تو ندونی دل سنگ کجا اسیره

                                               یا چرا تنگ غروبا دل آیینه می گیره

    شاید هرگز تو ندونی تا سحر چند تا ستاره ست

                                             وقتی دل تنگ تو  سینه همدمش ابر بهاره ست

    سخته سخته، خیلی سخته این همه باره رو دوشم

                                             تو می گی تقصیر من نیست،نرسید صدات به گوشم

    حالا فریادمو بشنو، که برات گفتنی دارم

                                             ای که هرگز ندونستی چرا اینقدر بی قرارم

    بعد از این هر جا که رفتی، اگه آینه رو می پوشه

                                             اگه دیدی از دل سنگ داره چشمه ای می جوشه

    لحظه ای بمون و بشنو، لحظه ای با جون و دل باش

                                            تا اگه کسی صدات کرد، بشنوی صداشو ایکاش...

     

    آن زمان که غم تنهایی من

                    می برد قایق طوفانزده ی قلب مرا

                                                تا شب دورترین ساحل غم

    آن زمان که دل من

                    می شود رنگ خزان

                                               و پر از ناله ی اشک

    آن زمان که منم و دفتر عشق

                             که پر از سرخی نام گل توست

                                 ولی از بودن تواثری نیست که نیست

    با خودم می گویم

               شاید آن ایزد پاک

                              وقت رویاندن تو

                              لاله ی قلب تو را

                              به گِل بی دل و تنهای کسی بخشیده

                              وآن چه در سینه ی تو

                                       قصه ی بودن دارد

                                         سنگی از کوه جفاست

                                                 که بلور دل تنهای مرا می شکند ......

     

    + نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388 9:18 توسط halgord |


     

    عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت

    حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت

    آفتابی زد و ویرانۀ دل روشن کرد

    لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت

    خیره شد چشم دل از جلوۀ مستانۀ او

    تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت

     

    تو نگاه تو

    تو نگاه من

    رنگ باوری نمونده

    دست زندگی 

    گرد حسرتی

    روی چهره مون نشونده

     

    عجب عُمرا تموم شد

    چه دور از هم حروم شد

    چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد

     

    حالا روزگار، با این لطف و حال

    می گذره خبر نداریم

    جز سپیدی، موی تیره مون

    انگار که سحر نداریم

     

    خط به خط فلک

    روی گونه ها

    نقش رنج و غم کشیده

    زندگی چنان ، اشک حسرتی

    از دو چشم ما چکیده

    من شکسته، تو شکسته

    از گذشت عمر و خسته

    جای پای روزگار، روی گونه ها نشسته

    تو نگاه تو

    تو نگاه من

    رنگ باوری نمونده

    دست زندگی 

    گرد حسرتی

    روی چهره مون نشونده

     

    عجب عُمرا تموم شد

    چه دور از هم حروم شد

    چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد

     

    + نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 16:29 توسط halgord |


     

    زندگی مرا اموخت :

    در خود فرو بردن را همچون خاک...

      اموخت صبور بودن را چون سنگ...

    اموخت مهر ورزیدن را چون باران...

     من اموختم که در سکوت لاجوردی دریا چشمانم ..

    غمها را  زیر امواج و طغیانها بپوشانم .

    اموختم انچه را میاموزم همچون باد از دست ندهم...

     اموختم ظلم را با سپاس!!!

     زجر را با صبر!!!

     سخن را با سکوت!!!

     نگاه را با پوشش !!!

    و تنفر را با مهر پاسخ گویم!!!

     اموختم همیشه شرمنده کردن را !!!

    و همه شرمنده خواهند بود تا ابد زیرا:

     دختری با وسعت اسمان ...

    بر همه اهسته شورید بی جوابی

    که خاطری ازرده گردد...

     

    + نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388 23:23 توسط halgord |


    سخته عاشق باشی ولی هیشکی ندونه

    اشکاتو زودی پاک کنی کسی نفهمه
    سخته دوسش داشته باشی ولی ندونه
    سخته نگاهش بکنی اما نخونه
    وای که چه سخته
    قشنگی عشق که میگن شاید همینجاست
    تو اونو دوست داشته باشی شاید خدا خواست
    سخته به قربون چشاش بری تو رویا
    قدم قدم گریه کنی کنار دریا
    قدم قدم گریه کنی کنار دریا
    سخته همش تو فکر باشی شاید نخوادت
    خاطره هات ورق ورق بیاد به یادت
    خاطره هات یکی یکی بیاد به یادت

    ..........................................................................................

    ای که رفته با خود دلی شکسته بردی
    اینچنین به طوفان تن مرا سپردی
    ای که مهر باطل زدی به دفتر من
    بعد تو نیامد چه ها که بر سر من
    بعد تو نیامد چه ها که بر سر من
    ای خدای عالم چگونه باورم بود
    آن که روزگاری پناه و یاورم من بود
    سایه اش نماند همیشه بر سر من
    زیر لب بخندد به مرگ و پرپر من
    زیر لب بخندد به مرگ و پرپر من
    رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته ام
    رفتی و ندیدی که بی تو چگونه پر شکسته ام
    رفتی و نهادی چه آسان دل مرا به زیر پا
    رفتی و خیالت زمانی نمیکند مرا رها
    ای به دل آشنا تا که هستم بیا
    وای من اگر نیایی
    رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته ام
    رفتی و ندیدی که بی تو چگونه پر شکسته ام
    رفتی و نهادی چه آسان دل مرا به زیر پا
    رفتی و خیالت زمانی نمی کند مرا رها
    ای به دل آشنا تا که هستم بیا
    وای من اگر نیای

     

    + نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388 18:44 توسط halgord |



    آخه چه جور دلت اومد
    تنهام بذاری و بری
    آخه مگه حرفی زدم
    زخم زبونی من زدم
    آره همش بهونه بود
    مسئله یار دیگه بود
    دلت هوایی شده بود
    کارم از کار گذشته بود
    برو با یارت عزیزم!!
    رها کن این تن منو
    الهی صد سال بشه!!
    عشق قشنگت عزیزم!!
    اما یه قول بهم بده یارتو تنها نذاری
    که مثل من اسیر بشه
    آواره از خونه بشه
    من یه قول بهت می دم
    یه روز فراموشت کنم
    قلبمو سنگیش بکنم
    عشقتو خاکستر کنم
    اگه یه روز خواستی گلم
    کسی رو نفرینش کنی
    بگو مثل من بشه
    زجر جدایی بکشه
    برو با یارت عزیزم!!
    رها کن این تن منو
    الهی صد سال بشه!!
    عشق قشنگت عزیزم!!

    + نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388 18:42 توسط halgord |


    DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

    نمى كويم فراموشم مكن هركز ولى كاهى به ياد اور رفيقى را كه مى دانى نخواد رفت از يادش ...


    صفحه نخست
    پست الکترونیک


    پیوندهای روزانه



    آرشیو پیوندهای روزانه


    نوشته های پیشین

    آبان 1388

    مهر 1388
    شهریور 1388
    مرداد 1388
    تیر 1388
    اردیبهشت 1388
    فروردین 1388
    اسفند 1387
    بهمن 1387
    مرداد 1387
    خرداد 1387
    فروردین 1387
    دی 1386
    آبان 1386
    مهر 1386
    شهریور 1386
    مرداد 1386



    پیوندها

    *** معمارى نوين ***
    *** ساشا ***
    *** پسران قرمز ***
    *** قرمزته ***
    *** بهونه ***
    **beshar **
    *** دنيا .... موزيك ***
    *** دنيا اتومبيلهاى خفن ***
    ** 2del **
    **** ديوونه ****


      تعداد بازديدها:

    My Script-by Me
    * *